عـآبی نوشت های یک دانشجویِ عکاسی

You're one of the purest thing in my life ♡

این دنیای امروز دارد حال همه را بهم می زند جان دلم :)

بیا برویم به صد و پنجاه سال قبل ، به خانه های حوض دار ، به اتاق های تو در تو ، من پاییز که شد انار دان کنم برایت با گلاب و شکر ، شب ها درز پنجره ها را با ملافه بگیری که سرما توی تنمان نرود ، بنشینیم دور کرسی ، از حجره بگویی برایم و کسب و کارت.
لبخند بزنم و سیب پوست کنم بعد از شامت بخوری که خستگی در کنی ، دراز کشیده باشی لا به لای حرف هایت سکوت بشود، دنبال چشم هایت بدود نگاهم بفهمم که خوابی و لحاف را روی تنت صاف و صوف کنم. بیا برویم به صد وپنجاه سال قبل ، به همان جایی که تا زمان پیر شدنمان ، یادم نیاید کِی گفتی دوستم داری ، یادم نیاید کِی کادوهای یک دفعه ای گرفته باشی برایم ، ولی خوب بخاطر بیاورم لا به لای ملافه هایی که لای درزهای پنجره میگذاشتی چقدر 'دوستت دارم' بوده ، بیا برویم به صدوپنجاه سال قبل به واقعیت ، به پای هم دیگر پیر شدن به ماندن ، به با لباس سفید رفتن با کفن سفید برگشتن ، بیا فاصله بگیریم از امروزی بودن ها از ماهگرد گرفتن ها و سالگرد گرفتن ها . از کادو های یک دفعه ای از دوستت دارم های تلگرامی ، از امروز بودن ها و فردا رفتن ها ، بیا فاصله بگیریم از این همه مجازی بودن ، بیا برایت انار دان کنم با گلاب و شکر ، بیا لای درزهای پنجره ها را با ملافه بگیر که سرما توی تنمان نرود ، بیا اصلن حرفی نزن نگو دوستم داری اما واقعی باش ، این دنیای امروز دارد حال همه را بهم می زند جان دلم :)

پی نوشت : یلداتون مبارک :) ، دیشب کنار خانواده و کیاناز جانم :) 

  • ۷ عـآبی بود :]
  • ۵ عـآبی نوشت تو :)
    • نــاریــن عـآبی :)
    • چهارشنبه ۱ دی ۹۵

    صدای تو لالایی میشه تو گوش من ...

    کدوم لیلی مثل تو مجنون بود ؟

    مجنون تویی ، تویی علت وجود !

    تو اون کوهی که باد به تو تکیه کرد ...

    با اسم تو تفسیر شده واژه ی " مرد "

    قَد قامَتِ صَلاة اگر رو لبمه ...

    به حرمت حضور تو ، بی واهمه ...

    آهنگ fou - شاهین نجفی

    عکس : شاهین نجفی و لیلا بازرگان

     

     

  • ۸ عـآبی بود :]
  • ۵ عـآبی نوشت تو :)
    • نــاریــن عـآبی :)
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵

    اولین عـآبیسم

    وحشی ترین هم باشی ...
    باز هم یکی را میخواهی که بیاید و رامت کند ...
    تنها ترین هم باشی ....
    باز هم یکی را میخواهی تا خلوتت را پر کند ...
    بی نیاز ترین هم باشی ...
    باز هم یکی را میخواهی تا مرحمت باشد ....
    سالم ترین هم باشی ....
    گاهی دلت سیگار میخواهد ...
    عاقل ترین هم باشی ....
    گاهی دلت دیوانگی میخواهد ....
    این طبیعت این دنیاست چرا بر مبنای قانون هایی بی اساس زندگی میکنی ؟
    فکر نکن جانا !
    یک بار هم که شده دلت را به دریا بزن و دیوانگی کن ...
    جیغ بزن ، برقص ، گریه کن ، تند تند حرف بزن ، غذای ایتالیایی بخور ، نوشابه را تکان بده و بعد در دهانت بگذار ، لباس تابستانی تنت کن و روی پشت بام بخواب ...
    دلت را به این ها خوش کن ، دیوانگی کن با من ...
    شاید همین الان خدایی نکرده ، زبانم لال دیگر نبودی ...
    پس لذت ببر که این دنیا به هیچکس وفا نکرده !
    به حرف های بی اساس دیگران توجه نکن ، برای خودت زندگی کن
    بهشت تو ، جهنم تو ، اشتباه تو ، به هیچ بنی بشری مربوط نیست ...
    پس همین الان بلند شو ، صدای موزیک را بلند کن ، کفش هایت را در بیار و برقص ...
    بگذار صدای جیغت گوش همه را کر کند ...
    بگذار مردم ، از این خوابِ بیداری که هستند بلند شوند ...

    نوشته : نارین میرشکار
    عکس : مهیار متبسم

    پی نوشت : بازگشتم واقعنی دیگه :) اعلام حضور کنید ببینیم کی آشناس :دی

     


  • ۴ عـآبی بود :]
  • ۷ عـآبی نوشت تو :)
    • نــاریــن عـآبی :)
    • پنجشنبه ۱۱ آذر ۹۵

    حرف هایی به خدا شماره یک

    بعضی اوقات زندگی ادم اونقدر خوب میشه که اصن باورت نمیشه که انقدر خوبه ^.^ 

    خدایا ...

    به نامت که جان را در بدنم قرار داد 

    به نامت که عشق را در وجودم نهاد

    به نامت که قدرت داد تا اسمت را به زبان آورم

    به نامت که بخشیدم به زندگی کردن  

    به نامت ، به نام تو ، به نام خالقم ، به نام الله ، به نام تو ...

    زندگی به من آموخت که هیچ چیز از هیچکس بعید نیست ...

    و تو ، معبودم ، به من آموختی که غیر ممکن غیر ممکن نیست ...

     

    این نوشته ادامه دارد ... :) 

  • ۴ عـآبی بود :]
  • ۲ عـآبی نوشت تو :)
    • نــاریــن عـآبی :)
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵

    تو ذاتت اینه ، عوض نمیشی که ریسمون سیاهی سفید نمیشی که : )

    شاید یکی از بدترین نوع ضربه خوردن ها اینه که بفهمی یه نفر بهت دورغ گقته !

    اون موقع ذهنت پر میشه ...!

    از اینکه یعنی بقیرو راست گفته ؟

    دیگه دروغ نمیگه ؟

    اصلا چرا دروغ گفت ؟

    که من و نگه داره ؟

    حالا اعتراف کرده که چی ؟

    که چی ثابت شه ؟

    من بیشتر عذاب بکشم ؟

    من بیشتر رنج بکشم ؟

    بیشتر له شم ؟

    بیشتر فرو برم تو این لجنی که دارم توش دست و پا میزنم ؟

    دروغ نگو لعنتی ! وقتیم میگی یه زمانی نگو که یه چیزایی جدی شده ! یهو نیا بگو دروغ گفتم ! نگو اشتباه کردم !

    اون موقع حس میکنم مسخره شدم ! احساساتم به بازی گرفته شده !

    من و خاطره هات " با هم " خوبیم ...

    تو هم نمیرفتی اگه " آدم " بودی ...

     

     

     

     

  • ۵ عـآبی بود :]
  • ۴ عـآبی نوشت تو :)
    • نــاریــن عـآبی :)
    • يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵